احمد مجد الاسلام كرمانى

283

سفرنامه كلات ( فارسى )

كلات مفصلا متعرض ميشويم . بارى امروز مثل مردمان آزاد در اين دامنه روح‌افزا تفرج كرديم و بال و پر حسابى زديم . سخت بگرفته دلم خانه صياد خراب * كاش روى قفسم جانب صحرا ميكرد و بدون اغراق كوهستان خراسان مخصوصا اين خط [ سمت ] آن ابدا طرف نسبت با شميران طهران نيست ، نهايت آنكه شميران طهران را آباد كرده‌اند ولى اينجاها هنوز به حالت طبيعى خود باقى است و اگر من آزاد شدم و زنده ماندم مخصوصا يك سفرى به اين نقاط ميآيم كه درست از عنايات طبيعت بهره‌مند شوم . حوالى غروب برخواسته [ خاسته ] قدرى راه رفتيم و اطراف آنجاها را بواسطه علف زيادى كه دارد چادرها زده‌اند و بقول خودشان « محله » است و چندين خانوار از طايفه « شيخوانلو » آنجا مسكن و مرتع دارند و تمام آن كوه‌ها زير زراعت ديم است و ما حركت نموده از محلات عبور كرديم در هر محله كه ميرسيديم مردهاى آنها ميآمدند و اظهار عبوديت به حاكم و ارادت بماها ميكردند تا در يك چادر كه خداى آنها پيش آمد و بعد از عرض ارادت يك رأس بره تقديم حاكم نمود و پسرى همراه او بود حاجى ميرزا حسن از بس ميل بمعاشرت و تربيت اطفال داشت و در كلات هم همه روزه اصرار ميكرد كه حاكم حكم كند تمام بچه‌ها را در دار الحكومه حاضر نمايند تا حاجى مكتب رشديه راه بياندازد و آنها را تربيت نمايد و تعليم بدهد حاكم بيچاره عذر ميآورد كه بچه‌هاى اينجا از شش هفت سالگى مشغول كار ميشوند و كمتر هنر آنها اين است كه چند رأس گوسفند برداشته در كوه‌ها بچرا مىبرند و اگر ماهى دو تومان هم به پدر و مادر آنها بدهند راضى نخواهند شد كه پسرهاى آنها بيايند مشغول درس خواندن بشوند ، ولى حاجى اين عذرها را قبول نميكرد و متصل بر اصرار ميافزود و بالاخره ما اينطور قرار داديم كه حاجى روزها زبان تركى